هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

رفتن به جشن

1392/11/8 10:37
نویسنده : مامان هستی
189 بازدید
اشتراک گذاری

 5شنبه 3 بهمن مراسم عقد آجی محدثه دختر عمه صدیقه بود .خاله رویا اینا هم از اهواز 4شنبه عصر اومدن خونمون.بعد از جشن هم برگشتن اهواز. واسه جشن یکی دیگه از لباس هایی رو که واست از گناوه خریده بودم کردم تنت.فدای تو بشم که چقدر ناز شده بود.بعد از اینکه آمادت کردم به بابا جون گفتم ازت چندتا عکس بگیره تا من هم آماده بشم .توی این فرصت نمیدونم کی وقت کردی تلت رو از سرت دربیاری .بابا هم قربونش برم یعنی دوباره کردش سرت و ازت عکس گرفته.دستش دردر نکنه.اما حواسش نبود عکسات رو پاک کرد. ناراحتراستی داشت یادم میرفت با محمدحسن پسر خاله رویا (قربونش بره خالش) میخواستی بازی کنی اما از اونجایی که اون چنگ میزد تو هم گاز میگرفتی مجبور بودیم با 1 متر فاصله از هم بذاریمتون بشینین تا هردو تاییتون سالم بمونین.اما از دور واسش میخندیدی و با زبون خودت باهاش حرف میزدی عزییییییییییزدلمممممممم. توی جشن هم کلی رقصیدی و دست دسی کردی .همه عاشقت شده بودنقلب و قربون صدقت میرفتن.آجی محدثه رو نگو که همش بال بال میزد بغلت کنه اما از ترس اینکه شیطونی نکنی و دکوراسیونش رو بهم نریزی ندادمت که بغلت کنه.آخرهفته خوبی بود و خیلی خوش گذشت.اینقدر خسته شده بودی که تا رسیدیم خونه خوابت برد و تا صبح به جز واسه شیر خوردن از جات تکون نخوردی.اونم با چشمای بستهقلب عکسات که پاک شدن به جای اونا چندتا ازعکسای قدیمی تر رو میذارم.اونا هم خیلی خوشگلن.توی این عکس واسه شام رفته بودیم بیرون اما از دست تو من که نفهمیدم چی خوردم.با لباس کثیف و گرسنه برگشتم خونه.ناراحت

 


 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)